روز صد و چهارم

دست کم دویست و هشت لیتر چایی خورده ام

پون صد شش صد تا تیکه نون - نون سیاه - انتخاب خودم بود .

چند هزار باری کره مالیده م روشون و

یه خط درمیون ......... یه تیکه پنیر ........... حال کردم .

ـ

هفته ای سه تا سیب ، می کنه چهل و پنج تا - حدوداً - حال کردم .

پونزده تا دو تا می شه سی تا

سی تا تخم مرغ سفت ، حال کردم .

ـ

طرفای سی و خورده ای شعر نوشته م ، آخر ِ شعر ............ حال کردم .

ـ

نهار : برنج ، کوفته ، اسپاگتی ، چیلی کون کارنه ، خلاصه همه جوره ....... حال کردم .

ـــــــــ شونزده ، شایدم هیفده بار سوپ ، حال کردم .

ــــــــــ - دو بارش آب زیپو بود ، حال نکردم -

ـ

بیست تا طرح کشیده م

اوری ژینال ِ اوری ژینال .........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ......... حال کردم .

ـ

رفته م تو کار ِ یوگا و تمرکز و .......... حال می کنم .

ـ

پنج و نیم صبح بیدار می شم و صبحونه

شیش بعد ازظهر عصرونه و نه ........... ده ........... یازده ........... خواب ِ شبونه

اولش زیاد حال نکردم

بعد عادت کردم

حال کردم .

ـ

هرروز رادیو « ها - ار » گوش می دم حال می کنم

بعضی وقتا سوت می زنم

یا رو میز طبل ............. می رم تو حال

یا این که دراز می کشم و هیچ کاری نمی کنم ............ حال می کنم .

ـ

بالای پنجره ی اتاقم

از بیرون

رو سقف

یه کفتر چاهی لونه داره

گاهی بق بقو می کنه ......... حال می کنه.

ـ

چهار روز در هفته

در ِ سلول ها یک ساعت باز می شه

می رم زیر دوش و چشامو می بندم .......... حال می کنم .

ـ

هوا خوری ده تا یازده ست

یا این که یازده تا دوازده

همه جور آدم این جا هست

ژنرال ، پرفسور ، مهندس ، قاتل ، استاد ........

خلاصه انترناسیونال ِ انترناسیونال

حال می کنم .

ـ

یه حوض تو حیاط داریم چند تا ماهی توشه

یه روز یه نیلوفر آبی رو آب بود ، صورتی

فکر کردم مصنوعیه

طبیعی بود

حال کردم .

ـ

چهار تا درخت هم تو حیاط هست

سایه میندازن حال

امروز ، روز صد و چهارم

سه تا شونو هرس کردن ، از ته ، حال نکردم

چهارمی کاجه ، همیشه سبز

هرس احتیاج نداره

حال می کنه .

ـ

دیروز روز ِ سلمونی بود

دو تا آرایشگر هر پنج دقیقه

سر ِ یکی رو می زدن

مارکو و هایکو ناراضی بودن ، حال نکرده بودن

من نرفته بودم

آخه یه هفش سالیه خودم سرمو می زنم

موهارو می دم عقب و

یه دو سه سانتی ، هرس ...... حال .

ـ

چهارشنبه ها ملاقاته ، نیم ساعت

امروز سر ِ ملاقات خسته بودم

نسرین پرسید چرا ؟

گفتم : آخه چهار و نیم صبح پا شدم

گفت : آخه چرا ؟

گفتم : آخه چهار و نیم صبح شروع می کنه سیفون ..........

گفت : چی ؟

گفتم : سیفون پشت سیفون

ــــــــــ یه جورایی باید بندازمش جلو

گفت : چی رو ؟

گفتم : ساعت ان ِ همسایه بغلی رو !

ـ

....دکلمه

Labels:


17-RoozeSadoChaharom





<< Startseite